تبليغاتX
` آدم و حوا

آدم و حوا

امیدهاست در ناامیدبودن من

ای مهربانتر از من ،

                                     - با من.

 

در دستهای تو

آیا رمز کدام بشارت نهفته بود؟

کز من دریغ کردی.

 

تنها تویی،

مثل پرندهای بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر،

                                 مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من،

در کوچه باغ های محبت،

مثل شکوفه های سپید سیب،

ایثار سادگی ست.

 

افسوس!

آیا چه کس ترا ،

از مهربان شدن با من،

مایوس میکند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:15 توسط مروارید |


وای من کی می خوام یاد بگیرم تا قبل از اینکه حرفاتو بشنوم

قضاوت نکنم؟

خدا منو ببخشه

اما هنوزم حالم بخاطرت بد

 

پ.ن.:با شنیدن حرفات داغون تر شدم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:6 توسط مروارید |


آره دارم مطلب می نویسم،

اون نینی هم هنوز خوب نشده(لطفا دعا کنید) اما من دارم آپ میکنم

دلم داره می ترکه ،

جواب صبوری هام رو خوب دادی مرسی.خوب داغونم کردی

چرا  ؟ 

 

 

پ.ن.:سری قبل از شدت ناراحتی .... شد

         این سری هم که...

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:18 توسط مروارید |


دوستای خوبم یه دختر بچه یک ساله از تختش افتاده پایین و ضربه مغزی شده

ترو خدا دعا کنین خوب شه

تا اون موقع آپ نمی کنم

ممنون

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:51 توسط مروارید |


اگه یه شب مثل دیشب تا صبح خوابت نبره ، کلی فکر تو کلت باشه

نتونی گریه کنی

نتونی بخوابی

...

چی کار می کنی؟

 

 

پ.ن.: من که ساعت ۵ رفتم واسه ماما اینا کله پاچه خریدم.

(خودم هم که دوست ندارم)

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:20 توسط مروارید |


هنرمندی جوان نبوغش این بود که تمامی عیوب دیگران را کامل کشف کند!

شبی خواب دید که در بیابانی با کوله باری سنگین گام بر می دارد،نالید که این بار بر دوشم چیست؟

صدایی گفت:این بار ،همه معایبی است که در دیگران یافته ای

 خودت آنها را کشف کرده ای و از آن خودت هستند.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:55 توسط مروارید |


نه تو می مانی

نه اندوه

          و نه هیچ یک از مردم این آبادی

  به حباب نگران لب یک رود قسم

          وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

  غصه هم همه خواهد رفت

     آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

 لحظه ها عریانند

  به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

                      تو به آیینه

آیینه به تو خیره شده است

                          تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

    واگر بغض کنی

               آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

         گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه چه حیف

   بسته های فردا همه ای کاش و ای کاش

ظرف این لحظه ها ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

         غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

                               تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:35 توسط مروارید |


آخیش حالم خیلی بهتره

خوبم خوشحالم،

وای امروز فهمیدم که همه دردسرام بخاطر یکی از دوستای نزدیکم بوده که باش دردو دل کردم و اونم...

شده دوستی خاله خرسه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:17 توسط مروارید |


ارزان ترین جا برای زندگی رویاست...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:27 توسط مروارید |


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:43 توسط مروارید |


به هر سازی می زنی می رقصم،حرفاتو گوش می دم همیشه سعی کردم برات بهترین باشم

اما جز سرکوفت و تحریم و حرف زور چیزی نشنیدم

فکر نمی کنی یذره هم تو باید رفتارتو تغییر بدی؟می دونم جوابت چیه"همینی که من می گی دیگه هم بهش فکر نکن و خودتو ناراحت نکن"

من واقعا متشکرم پدرجان.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:11 توسط مروارید |


آفتابی که باشی ،

        آفتاب هم رفیقت می شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:58 توسط مروارید |


مبارک بودن امسال ،حاصل تصمیم های کوچکی وبزرگی ست که همین روزها می گیریم،

سالتان پر از تصمیم های مبارک باد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:38 توسط مروارید |


به به خوش اومدی فدای قدم مهربونت

مرسی که اومدی

میام بازدید.سال نو خوش...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:54 توسط مروارید |


یادته نوشتم واست که می خوام برم ماه و اونجا شبانه روز دورت بگردم؟

آره خواب دیدم که رفتم و دنبال یه تلفن می گشتم تا بهت بگم:ببین من آخر اومدم اینجا و شبانه

روز دارم دورت می گردم.جان خودم راست می گم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:51 توسط مروارید |


نه شما نه!!!نخون چون اینجا حالا حالا ها خبری از عید نیست.

آره حالشو ندارم،فکرم نمی کنم به این زودی ها...

اگه یذره هم ناراحتی فعلناش بهم سر نزن،به تنهایی عادت دارم،بقیه مطلبو هم نخون

اصلا نمی فهمم واسه چی دارم ادامه میدم،معنیش چیه؟واسه چی؟واسه کی؟

از خودم هم نا امیدم.

تمام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:9 توسط مروارید |


سلام مهربونا،خوبین؟

دوستای خوبم دنبال مطلب راجب سنگ صبور میگردم.

ممنونم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:52 توسط مروارید |


گفتی نه فکر رفتنی،نه اهل دل شکستنی

دلی نمونده بشکنی

غصه نخور فدای سرت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:15 توسط مروارید |


+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:37 توسط مروارید |


چنان دل کندم از دنیا،که شکلم شکل تنها یی

ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشایی

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:31 توسط مروارید |